دست نوشته های کسی که دلخوشی اش همین است.... که تو می بینی و می خوانی.... می خندی و میروی....
دست خودم نیست.... باید هر روز اضافه کنم چون چیزی به پایانم باقی نیست... مجبورم چیزی باقی بگذارم، برای.... هیچ.... عجله دارم به نام نویسنده ای که اسمش فراموش شد...
توی خاکی بودم همیشه، به خاطر گیرهای خانواده، ولی از اون جایی که آدمه پررویی هستم همیشه ماشین دودر می کنم و تو محل ول میشیم با بچه ها!!!!!
ما ۳ تا ماشین دارین، ۱.نمی گم (خوشم نمیاد بگم)، ۲. پژو جی ال ایکس، ۳. پیکان وانت.
رانندگی رو با وانت یاد گرفتم و کم کم با پژو، خوراکم پژو دزدی بود (فاز اساسی).
ولی یه روز که کلاس نداشتم ولی باید می رفتم آموزشگاه، وقتی از خواب بیدار شدم دیدم پاپی و مامی با پژو رفتن بیرون و چون می دونستم تا ظهر پیداشون نمیشه حال و هوای عشق و حال به سرم زد ولی با چه ماشینی؟!
دلم می خواست با ماشین ۱ برم ولی در خونه خراب بود و مجبور بودم از اون در کوچیکتره برم بیرون و به دلیله گنده بودنه ماشین ترسیدم و اینجا بود که با تصمیم به وانت روندن گرفتم.
آخره اعتماد به نفس بود.
خلاصه... راه افتادیم با وانت تو خیابون، رفتم دنباله یکی از بچه ها.
ضبط ماشین خراب بود و سی دی بیرون نمیومد و جاتون خالی یه سی دی بندری تو ماشین بود.
آخ آخ آخ...!!!
یه دوست پایه ی دیگه رو خبر کردیم و با اون رفتیم عشق و حال... با وانت!!!!!!!!
اونم با آهنگ بندری!!!!!!!!!!!!!
وااااااااااااااااای
ترکونده بودیم به خدااااااااا
جای همتون خالی
سه نفری دست می زدیم و هو می کشیدیم، منم که فرمون رو بی خیال بودم.
ولی چشمتون روز بد نبینه که یکی از بچه ها با دوتا پسر دعواش شد!!!!
هزار ماشاالله دوستای منم که کرم می ریزن از ترس سکته می کنن و اینجاست که رزا باید جواب همه رو بده.
منم که حال و حوصله نداشتم باهاشون بحثم شد..... و فهش و فهش کشی شروع شد!!!!!!!
ولی آخره سر پسرا اومدن عذرخواهی و بهم گفتن بی کلاسیه که با وانت می تابی!!!!!!
بیا با سمند بچرخ!!!!!!!!!
گفتم باشه حالا که ناراحتی دفعه ی بعد با ماشین ۱ و پژو میام!!!!! ولی شرمنده که گواهینامه ندارم!!!!!!
واااااااااااای اینجاش از همه بدتر بود که دلم می خواست همتون بودین و می دیدین شاخ هاشونو!!!!!!!
امروز تولدمه ولی مثله هرسال بازم دلم گرفته، از دیشب ساعت ۱ تا حالا، بچه ها تنها کسی که فکر نمی کردم بهم تولدمو تبریک بگه بهم تبریک گفت!!! حتی پارسالم بهم تبریک نگفت!!! ولی از پریشب هی تک میزد تا بالآخره دیشب ساعت ۲ بهم زنگ زد!!! ولی حرفی از تولدم نزد!!! وقتی خواست قطع کنه گفتم چرا زنگ زدی؟! گفت ببخشید دیگه زنگ نمی زنم. گفتم نه چرا دیشب زنگ نزدی و فقط می تکیدی؟! گفت دیشب دلم برای تکهات تنگ شده بود و امشب واسه صدات دل تنگ بودم. بهش گفتم تولدم مبارک نه؟! گفت مگه دیشب نبود؟! گفتم نه، حالا اگه دیشبم بود نباید تبریک می گفتی؟! گفت حالم خوب نبود. (بمیرم واسه دلم) و وقتی قطع کرد و صبح بیدار شدم بهم متن زیر رو اس داده بود، با اینکه هیچ وقت نوشته هاشو به کسی نشون نمی دم این یکی رو با کلی دل تنگی نوشتم.
تولده گلی که شکفت تا به دنیا ثابت کنه خدا زمین و زمینی ها رو چقدر دوست داره که همچین گله نازی رو آفرید، تولده تک دونه ی دنیای مهربونی، تولده شیطونک نازه خودم که با شیطونیاش دلمو می لرزونه، تولده دختری که وقتی میاد تو آغوشم مستم می کنه مبارک.
دلم خیلی گرفته... آخه داداشم، رامینم رفت خدمت... اونم کرمانشاه، البته فقط آموزشی اونجاست، بعد میاد همین خراب شده.
ولی باورتون نمیشه خونمون چقدر ساکته، همه انگار بغض دارن، آخه رامین برادر دومی و آخری بود البته قبل از من، چون من آخریم، من دو تا داداش دارم و خودم تکم... داداش بزرگم عقده، زنداداشمم پیشمونه ولی هردوتاشون سرکارن و ما بیش از همیشه تنهاییم.
خدایا به بزرگیت قسمت میدم داداشمو خودت حفظش کن... هنوز ۱۲ ساعت نیست و ما هممون دلتنگیم.
دوست دارم داداش گلم.
می سپارمت به خدا.
مواظب خودت باش.
تک خواهر تو... رزا
راستی بچه ها نماز و روزه هاتون قبول.
درضمن حال آپ کردن نداشتم یه خانوم خوشکلی گفت آپ کن و منم که مطلبی واسه آپ کردن نداشتم اینو نوشتم تا خودم آروم بشم.